محمد على مجاهدى
634
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
هاتف غيب به گوش دلم اين نكته بگفت : * خيز اى غافل و ديگر منشين با غم جفت بايد امروز همه گفت گل و گل بشنفت ( گل پيوند نبوّت به ولايت بشكفت ) * ( باغ دين لطف و صفاى دگرى پيدا كرد ) منشين اى دل نوميد ! پريشان و ملول * زانكه آن آيت رحمت به جهان كرد نزول شادمانند ازين امر همه آل رسول ( مصطفى گشت سرافراز كه زهراى بتول ) * ( چون حسين از على اكنون پسرى پيدا كرد ) آنكه ويران شد ازو خانهء بيداد ، آمد * آن كزو كشور توحيد شد آباد ، آمد رهبر راهروان از پى ارشاد آمد ( نيوا همچو نى از شوق به فرياد آمد ) * ( كه حسين آمد و ره ، راهبرى پيدا كرد ) آنكه بر كشور تقوى و شهامت شه بود * آنكه خود پيرو حق ، رهبر هر گمره بود آنكه نور بصر حيدر و ، ثار اللَّه بود ( بر سر كوى وفا خيمه زد و آگه بود ) * ( كه چرا پر خطر اين سان گذرى پيدا كرد ) آنكه با دوست بود دوست به جان خصم عدوست * هست فرمانبر حق ، رسم و رهش جمله نكوست هستى خويش فدا كرد همه در ره دوست ( رسم آزادگى و شيوهء جانبازى ازوست ) * ( بيشهء عشق عجب شير نرى پيدا كرد ) جز نبى گر نشناسييش نظيرى ، شايد * كه محال است چنو مادر گيتى زايد پرده آن ماه چو مىخواست ز رخ بگشايد ( شوق لرزيد كه سر باختهاى مىآيد ) * ( عشق خنديد كه ره رهسپرى پيدا كرد )